پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاری
این نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه جاریست آواز باد و باران...
_________________________
![]()
سلام مجدد (همراه با خجالت مضاعف) خدمت همه ی دوستای خوب و عزیزم که بازم مثل همیشه شرمندم کردن!
خوبین؟ انشاالله که همه خوبین
دوستان اول اینکه یه حرکت انتهاری (انتهاری رو درست نوشتم یا با این ح نوشته میشه؟
) کردم! همه ی پست های قبلیم رو (اون هایی که مال زمان جاهلیتم بود) پاک کردم!
خودم خیلی با این حرکتم شادمان شدم!
خیلی رو مخم بودن، هر بار چشمم بهشون میافتاد چندشم میشد
پاکشون کردم خیالم راحت شد
دیگه اینکه به خدا شرمنده ام به خاطر بدقولی و دیر اومدن هام
از یه طرف پدرم ADSL رو قطع کرده بودن که مثلاً من و برادرم درس بخونیم
می دونید دیگه با Dial up هم که نمیشه کاری کرد آدم دق مرگ میشه!
از طرف دیگه خودم خیلی درگیر درس و دانشگاه بودم، این کارشناسی ارشدم شده غوز بالا غوز!
حالا که ADSL دوباره وصل شده و خودمم یه کم فرصت کردم گفتم بیام یه عرض ادب و عذر خواهی بکنم ازتون.
و حالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا:
زهــــــــــــــره جونم
تــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــدت مبــــــــــــــــــــــــارک عزیزم(البته با تاخیر)
دوستت دارم هزار تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خیلی شرمندتم به خدا
بهـــــــــــــــــــــار جونم
عاشــــــــــــــــــــــــــــــــــقتم
شرمنده که نبودم و دیر اومدم.
به جاش تو توی راهی، کمتر از ٢ ماه دیگه میای
من عاشق بهارم بهار
و و و همه ی دوستای خوبم که همیشه منو شرمنده ی محبتاشون می کنن، خودشون می دونن حتی اگر نباشم و دیر به دیر بیام ولی یادشون هستم و دوستشون دارم.
بر و بچ دعام کنید.
منتظر همتون هستم.
تا بعد.
دوشنبه ١ شهریور:
حالم خوب نیست، حال و هوای گریه دارم. ساعت حوالی ١٢ شب. دارم با دوستی sms بازی میکنم. بهش میگم الان واقعاً دلم فقط یه نفر رو می خواد، میگه کی رو؟ میگم: مژده رو...
(عزیزترین عزیزترین عزیزترین، بهترین و صمیمیترین دوستم تو تمام دنیا مژده ست و بس...خواهرمه انگاری...)
سه شنبه ٢ شهریور:
ساعت حدوداً ٩:٣٠ شب، تلفن خونه زنگ می خوره... مامانم جواب میده، از نوع سلام و احوالپرسی و قربون صدقه رفتنش میفهمم مژده پشت خطه...
مامان: مهتاب بیا مژده ست.
گوشی رو میگیرم.
بعد از سلام و احوالپرسی و حرفای همیشگیمون...
من: خیر باشه مژی چه خبره؟
مژده با شوخی: عروسیمه، زنگ زدم دعوتت کنم!
من: شتر در خواب بیند پنبه دانه! حالا کی ایشالا؟!!!
مژده: از شوخی گذشته، بچه های دبیرستان سابقمون تصمیم گرفتن که همگی یه قرار بذاریم و همدیگرو ببینیم، یکی از بچه ها با من تماس گرفت گفت یکشنبه ٧ شهریور واسه افطاری همه بیاین دشت بهشت، منم تا گوشی رو قطع کردم زنگ زدم به تو که خبر بدم. میای دیگه مهتاب حتماً؟
من: آره حتماً میام.
امروز یکشنبه ٧ شهریور:
ساعت ٧:٣٠ غروب، رستوران سنتی دشت بهشت، بچه های دبیرستان غیر انتفاعی دخترانه ی فرزانگان...
باورم نمیشه، بعد از ۶ سال دارم دوباره بچه ها رو میبینم.چقدر همه عوض شدن!
بعضی ها هنوز دانشجو هستن، بعضی ها دارن واسه فوق لیسانس می خونن، بعضی ها شاغل شدن، بعضی ها فعلاً فارغ از همه چی هستن، بعضی ازدواج کردن و اصلاً امشب نیومدن و ...
همه خوشگلتر شدن و دوست داشتنی تر و عاقل تر و به مراتب خانوم تر.
چقدر دوستشون دارم، چقدر این بچه ها از جنس من هستن و چقدر بهشون احساس نزدیکی میکنم.
آره اینا دخترانی هستن که مثل خودم سعی کردن پاک بمونن و شکر خدا همشون هم پاک موندن و همین پاک بودنشونه که انقدر شیرین و دلنشینشون کرده.
اینا دوستای من هستن، بی ریا و خودمونی و مهربون.
چقدر این جمع برام دلچسبه، انقدر که دوست ندارم امشب تموم شه...
راستش بعضی از بچه ها رو نشناختم، بعضی ها هم چون رشتشون تجربی بود و ما ریاضی بودیم، توی کلاس ما نبودن و فقط چهره هاشون برام آشنا ست. اما همه رو دوست دارم.
کلی از خودمون گفتیم و خندیدیم و عکس یادگاری گرفتیم.
تقریباً تا ساعت ١٠ شب اونجا بودیم، بعدش دسته دسته بسته به مسیر خونه هامون از هم جدا شدیم و آژانس گرفتیم و حرکت کردیم به سمت خونه هامون.
امشب که شب قدر هم هست، قدرِ تمام دنیا به من خوش گذشت. کاش این دیدارها بازم تکرار بشه.
البته یه قرارهایی گذاشتیم، ولی هنوز قطعی نیست.
خلاصه که واسه من امشب، شب قدر مضاعف بود.
اینم یه خاطره ی خوشگل از دخترای خوشگل که هم اینجا و هم برای همیشه توی ذهن من ثبت شد.
راستی فکر کنم همه ی بچه ها یه سر به وبلاگم بزنن و این پُستم رو بخونن، چون امشب همشون آدرس وبلاگم رو گرفتن. پیشاپیش میگم: خوش اومدین عزیزای دلم، منتظر نظرات همتون هستم.
این شبای عزیز من رو از دعای خیرتون محروم نکنید، التماس دعا.
نیایشتون مقبول حق.
خوب باشید.
سلام دوستان
این روزها در کنار تلاشی (جون کندنی) که برای کنکور کارشناسی ارشد میکنم (آره جون خودم!!!) برای مفرح شدن ذاتم هم بخش کوتاهی از وقتم رو (10 ساعت در روز!!!) اختصاص دادم به تماشای سریال جذاب و پر هیجان "Lost"
دوستانی که سعادت تماشای این سریال رو داشتن به خوبی به عرایض بنده و جذابیت این سریال بخصوص جناب دکتر جک و سرکار خانوم کیت واقفند!!!
بگذریم... تماشای "Lost" منو یه کم به فکر فرو برد، فکر اینکه گاهی ما آدمها چقدر تو وجود خودمون، تو دنیای خودمون، تو رویاهای خودمون و خیلی جاهای دیگه گم میشیم... تا حالا به این موضوع فکر کردین؟
من که خودم کلی Lost ام...! خیلی گمم، خیلی جاها، تو خیلی چیزا...
دوست دارم خودم رو پیدا کنم، دوست دارم پیدا بشم، بسم الله...
راستی این روزا قدر یه دنیا دلم واسه نسیم و سپیده ( و شاید حتی راهیل) و اون خونه دانشجویی خوشگل و نقلیمون تنگ شده...ایام به سرعت می گذرد...
دلم واسه مریم تپل چشم سبز خوشگلم که اون سر دنیا توی ایالات متحده داره نفس می کشه و انقدر با معرفته که با وجود همه ی سختیها یادمه و بهم زنگ میزنه هم یه ذره شده...
کاش وبلاگم رو بخونه و بدونه چقدر دوسش دارم.
کلاً این روزا برای دوستان خیلی دلتنگم، باشد که دیدارها تازه شوند و فراخی دل حاصل گردد انشاالله.
خوب باشید.
دوباره سلام
مطلبی رو که توی پست قبلیم در موردش صحبت کردم، پیداش کردم.
یعنی پروفسور نسیم دوباره برام فرستادش.
این مطلب رو قبل از عید خودم نوشتم ولی قسمت نشد up کنمش، بجاش الان براتون up میکنم.
حتماً بخونیدش، خوندنش به نظرم خالی از فایده نیست (بخصوص برای دختر خانومای گل)
منتظر نظراتتون هستم.
این پست در اسفند ماه سال ٨٨ به قلم خودم نوشته شده و بر گرفته از حقیقت و جریاناتیه که واسه خودم اتفاق افتاده:
سال بد ، سال باد ، سال اشک ، سال شک سال روزهای دراز و استقامت های کم سالی که غرور گدایی کرد سال پست ، سال درد ، سال عزا... زندگی دام نیست عشق دام نیست حتی مرگ دام نیست چرا که یاران گمشده آزادند آزاد و پاک... من عشقم را در سال بد یافتم که میگوید "مأیوس نباش" ؟ من امیدم را در یأس یافتم مهتابم را در شب یافتم عشقم را در سال بد یافتم و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گـــُر گرفتم زندگی با من کینه داشت ، من به زندگی لبخند زدم خاک با من دشمن بود ، من بر خاک خفتم چرا که زندگی ، سیاهی نیـــــست چرا که خاک خوب است من بد بودم ، اما بدی نبودم از بدی گریختم و دنیا مرا نفرین کرد و سال بد در رسید : سال تاریکی. سلام شعر رو خوندین؟ خیلی قشنگ بود نه؟ نوشتمش که بخونین و بدونین این سالی که گذشت برای من همونطور که این شعر میگه گذشت... اما من تمومش کردم ، پروندش رو بستم و آتیشش زدم. به همین راحتی. حالا می خوام با بهار ، با شروع سال نو، یه سال خوب و قشنگ رو شروع کنم ، لبخند بزنم و اومدن بهار رو خوش آمد بگم. تقریباً بعد از یک سال باز اومدم که بنویسم. اما این بار خیلی خوبم ، خیلی آرومم ، به قول شاعر " همه چی آرومه ، من چقدر خوشحالم..." توی این یک سال اندازه ی 10 سال بزرگ شدم ، با تجربه شدم ، عاقل شدم و کارآگاه شدم !!! 10، 12 روزی میشه که شدیداً احساس راحتی ، آزادی و خوشحالی مضاعف می کنم. حالا می خوام یه سری از تجربیات اندوخته ام در این سال رو در اختیار دوستان به خصوص دختر خانومای گل بذارم ، باشد که استفاده کنید !!! ــ اگه طرفتون بهتون گفت که من مریضم ( بیماری هایی از قبیل خونی، خون دماغی(!)، سرطان، ایدز، کبدی، سرطان ایدز(!) و ...) بدونید می خواد دورتون بزنه و مثل ... داره دروغ میگه ! ــ اگه طرفتون بهتون گفت که نامزدم مُرده و همه ی کس و کارم ترکیدن و هیچکی رو ندارم ، بدونید که بازم مثل ... داره دروغ میگه و با همسرش داره تو آپارتمانی که پدر و مادرشم طبقه ی بالاشون هستن با خوشی(!!!) زندگی میکنه ! ــ اگه بهتون گفت دکتره ، بدونید لیسانس داره ؛ اگه گفت لیسانسه بدونید دیپلم داره ؛ اگه گفت دیپلمست بدونید سیکل داره و به همین ترتیب تا مراحل پایین تر! ــ اگه گفت خواهر یا برادرم مقیم خارج از کشوره ، بدونید همون خواهر یا برادرش داره توی واحد بغل با خانوادش زندگی میکنه ! ــ اگه زیادی بهتون گیر داد و رگ غیرتش روزی 6 بار از شدت تورم ترکید ، بدونید که یه ریگی به کفش خودش هست که انقدر به شما گیر میده ! ــ اگه گفت دارم میرم سفر ( اعم از سفر کاری و تفریحی و ... چه داخل و چه خارج کشور) بدونید که داره مثل سیم پیچ شما رو می پیچونه و به احتمال قریب به یقین از طرف همسرش تحت فشار قرار گرفته و مجبوره چند روزی شما رو از زندگیش حذف کنه تا آبها از آسیاب بیافته ! ــ اگه تعطیلات آخر هفته به بهانه ی اینکه دارم میرم کوه و دشت و شکار و ... و موبایل اونجا آنتن نداره و موبایلمو نمی برم و از این حرفا ، بدونید که آخر هفته رو کاملاً در خدمت همسر گرامیشه و بنده خدا نمی تونه موبایلشو جواب بده ! ــ اگه تمام دوستها ، عمو زاده ها ، عمه زاده ها ، خاله زاده ها و دایی زاده هاش رو بهتون نشون داد و فِرت و فِرت وقتی با هم بیرون می رین با خودش بیرون آوردشون و اونا هم هِی به شما گفتن که طرفتون عاشق شماست و دوستتون داره و خیلی آدم خوبیه و از این جور نون قرض دادن ها ، بدونید که یه ریگی به کفشش هست که دوستان و اقوامش همه ی سعی خودشون رو می کنن که ایشون رو فرشته نشون بدن ، احتمال زیادی بدین که طرفتون متأهل باشه (در این مورد خاص آقایون بر خلاف خانوما که همدیگر رو به پوست خیار میفروشن ، خیلی سفت و سخت هوای همدیگر رو دارن و هرگز دوست متأهلشون رو لو نمی دن)! ــ اگه روزی یه بار بهش زنگ زدین و جواب نداد یا روزی یه بار رفتین پشت خطش ، بدونید متأهله ! ــ اگه در حین صحبت کردن یهو تلفن رو قطع کرد و بعدشم هر چی زنگ زدین جواب نداد یا تلفنش رو خاموش کرد و بعد از نیم ساعت خودش زنگ زد و گفت که آنتنم یهو رفت و شارژم تموم شد و دزد داشت ماشینم رو می برد و ... ، بدونید که همسر گرامیش سر رسیده و در حین صحبت با شما خــِفتــش کرده ! ــ اگه تماسهای تلفنیتون با هم ، همیشه توی ساعات خاصی از روز انجام میشه ، بدونید توی بقیه ی ساعات روز سرش به کسی دیگه مثلاً همسرش (!!!) گرمه ! ــ اگه شبها وقتی داره میره خونه توی راه گفت که شارژ موبایلم داره تموم میشه و از این قبیل بهانه ها و این کار رو تقریباً هر شب تکرار کرد ، بدونید که همسر عزیزش توی منزل بی صبرانه منتظرشه تا شام رو با هم بخورن! و خلاصه خیلی چیزای دیگه که بیش از این مجال گفتنشون نیست... در آخر توصیه ی من : اگه موارد بالا اتفاق افتاد و شما یه چیزایی بو بُردین کارهای زیر رو انجام بدین : ــ در اسرع وقت باهاش به هم بزنید و نذارید واستون شاخ شه و اون شما رو بذاره کنار. ــ بهش اجازه ی صحبت کردن یا دفاع کردن ندین وهمه چی رو به روش بزنید. ــ همه ی حرفاتون رو بزنید که بعداً رو دلتون نَمونه و خدای نکرده طرفتون فکر نکنه (دور از جون) شما خر بودین و چیزی نفهمیدین. ــ سعی کنید با دلیل و منطق و مدرک حرف بزنید. ــ آروم و با پوزخند حرف بزنید و همواره آرامش خودتون رو حفظ کنید ، با لحن تند و عصبی یا صدای لرزان و یا از همه بدتر با گریه حرف نزنید که طرفتون فکر کنه برنده ست و شما سوختین ، با تسلط بر خودتون بذارید اون بسوزه چون بازنده ی واقعی هم اونه. ــ وقتی مطمئن شدید که همه ی حرفاتون رو زدین بلافاصله تلفن رو قطع کنید یا اگر پیشش هستید ترکش کنید ، چون فقط مهم این بود که شما حرفاتون رو بزنید ، دیگه دلیلی نداره بخواین به مزخرفات طرفتون گوش کنید. (یادتون باشه ممکنه بخواد با دروغهای جدیدش بازم سرتون شیره بماله). ــ وقتی همه چی رو تموم کردین و کاملاً و برای همیشه از زندگیتون حذفش کردین ؛ ببخشیدها ، ولی براتون متأسفم اگه بخواین ناراحت بشین و غصه بخورید و از همه بدتر حتی یک قطره اشک بریزین. ــ به این فکر کنید که از دست یه بیمارِ دروغگوی بدبخت که همیشه فقط موجبات اذیت و ناراحتی شما رو فراهم می کرده راحت شدین. ــ پس یه نفس عمیق بکشید و به زندگی تازه ی بدون دروغ و آدمهای پست و دروغگو لبخند بزنید. ــ خوشحال و شاد باشید چون شما واقعاً خوشبخت هستید که این چیزها رو فهمیدید و زود اقدام کردید(ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست). ــ یادتون باشه حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست ، در هر حضور رازی نهفته ست برای کمال ما ، حالا شما تجاربی دارید که ما قبل نداشتید ، پس بزرگتر و عاقلتر شدید و این خیلی خوبه چون قطعاً می تونه توی اتفاقات احتمالی و روابط آینده کمکتون کنه. ــ و در آخر این جمله ی کلیشه ای که هممون میدونیم :حتی یک قطره اشک آدم ارزشش خیلی بیشتر از اینه که به خاطر یه بیمار روانی دروغگو که از آدمیت بو نبرده و حتی به راحتی میتونه به همسر خودش خیانت کنه ، ریخته بشه. اینجا جا داره از دوستان و همکاران عزیزم : پروفسور نسیم شفیعی ؛ دکتر راهیل.ز ، دکتر مژده.ن ؛ مهندس مریم.ا ، مهندس نسیم.د ، مهندس یاسمن.ن ؛ دوستان عزیز 118 ؛ دوستان محترم شرکت گوگل ؛ سازمان هواپیمایی کشور ؛ اطلاعات فرودگاه های کشور ؛ پذیرش هتل ها ؛ سایت دانشگاه علوم پزشکی کرمان ؛ سازمان نظام پزشکی کشور ؛ عمو و خواهرزاده ی سوژه ی مورد نظر ؛ روابط عمومی بهشت زهرا ؛ خانواده ی محترم رجبی(!!!) ؛ و دیگر دوستانی که در رو شدن دست سوژه ی مورد نظر از هیچ کمکی دریغ نورزیدند کمال سپاس و تشکر رو داشته باشم !!!!! پیشاپیش نوروزتان پیروز ؛ شاد و شاد و شاد و شاکر پروردگار یکتا باشید ؛ تا سلامی دوباره در پناه خدا باشید. مهتاب.
ســــــــــــــــــــــــــلام
من باز اومدم.
اما این بار یه مهتاب دیگه!
اومدم بگم اشتباه کردم
اومدم بگم آقایون، خانوما، دوستان، ایهاالناس من مهتاب اشتباه کردم!
من عاشق نبودم و نیستم.
من متنفرم
متنفر از اون آشغالی که پستهای قبلیم رو به خاطرش up میکردم.
متنفر از یه دروغگوی بی همه چیز و خائن که متأهل بود و به همسر خودش خیانت کرد، منم همچین ردیف مچشو گرفتم!
فقط اشتباه کردم به همسر بدبختش آمارشو ندادم! (یعنی مامانم و دوستام نذاشتن)
خلاصه همین دیگه! تموم شد رفت!
الان خوبم؛ خوبِ خوب
یعنی کلاً از وقتی که دیگه اون آشغال توی زندگیم نیست عالیم.
یه پست خیلی باحال براتون نوشته بودم که از بس قسمت نشد up کنم از روی pc پاک شد، پروفسور نسیم (دوستم) توی flash داشتش که قرار بود واسم mail کنه، میگه mail کرده ولی نمیدونم چرا توی inbox ام نبود! حالا اگه پیداش کردم حتماً براتون میذارمش، خودم نوشته بودمش، در مورد چگونگی گرفتن مچ اون آشغال(!!!) و همینطور شناختن سایر هم جنسای اون دروغگوی بدبخت که خیلی به درد دختر خانومای عزیز و گل میخورد.
ولی دیگه کلاً نمیخوام در مورد اون بیمار روانی و اون اتفاقات مزخرف حرف بزنم و بنویسم.
می خوام یه فصل تازه رو شروع کنم، با مطالب قشنگ و جدید و پر از انرژی(به امید خدا)
راستی همه ی کسانی که این مدت فراموشم نکردین و نظرات دلگرم کنندتون باعث خوشحالی و افتخارم بود ، دوســــــــــــتــــــــــون دارم 1000 تـــــــــــــــــــــــــــــا
دست همتون رو میبوسم و بازم منتظر نظرات قشنگتون هستم.
(کسی رو اسم نبردم چون ماشالا انقدر تعدادتون زیاده ترسیدم کسی رو از قلم بندازم، خدای نکرده ناراحتتون کنم)
بازم ممنون.
منتظر پستهای بعدیم باشید.
مهتاب.

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
...
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن مو شک به هوا،
لمس تنهایی « ماه » ،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
...
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
...
چتر ها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
عشق را، زیر باران باید جست.
...
لب دریا برویم، تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
.......
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است
از موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه ی او گر رسدم در طلب جا
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
دادند قراری و ببردند قرارم
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
کان بوی شفا بخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان در دمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیزست
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

نظرات ()